تبليغاتX

ALI MOHAJER

تنهایی عشق


تنهایی عشق

دو چشم روشن عشق اگر به تو نگاه کند تو دیگر مال خودت نیستی

ای شب از رؤیای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک


ای تپش های تن سوزان من

آتشی در مزرع مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرّین شاخه ها پر بارتر

ای درِ بگشوده بر خورشید ها

در هجوم ظلمت تردید ها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست


این دل تنگ من و این بار نور؟

های هوی زندگی در قعر گور؟


ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش ازینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم



درد تاریکی ست، درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سینه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها


در نوازش، نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرّار ها

گم شدن در پهنه ی بازار ها


آه، ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من آمیخته

چون ستاره، با دو بال زر نشان

آمده از دوردست آسمان

از تو تنهائیم خاموشی گرفت

پیکرم بوی همآغوشی گرفت

در جهانی این چنین سرد و سیاه

با قدم هایت قدم هایم به راه


ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هام از هُرم خواهش سوخته

آه، ای بیگانه با پیراهنم

آشنای سبزه زاران تنم

آه، ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

عشق دیگر نیست این، این خیرگی است

چلچراغی در سکوت و تیرگی است

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب، پا تا سرم ایثار شد



این دگر من نیستم، من نیستم

حیف ز آن عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنّج های لذّت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم

آه می خواهم که بشکافم ز هم

شادیم یک دم بیالاید به غم

آه، می خواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم های های



این دل تنگ من و این دود عود؟

در شبستان، زخمه های چنگ و رود؟

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و این آوازها؟



ای نگاهت لای لائی سِحربار

گاهوار کودکان بی قرار

ای نفس هایت نسیم نیم خواب

شُسته در خود، لرزه های اضطزاب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیاهای من


ای مرا با شور شعر آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم، شعرم به آتش سوختی ...



شعر از زنده یاد فروغ فرخزاد

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 10:51 توسط بهزاد| |

گفتم خدايا دلم گرفته فرمود از من ؟

گفتم خدايا از همه دلگيرم فرمود حتي من ؟

گفتم خدايا چقدر دوري ؟ فرمود تو يا من ؟

گفتم خدايا دلم را ربودند ؟ فرمود پيش از من ؟

گفتم نگران روزيم فرمودآن با من

گفتم خيلي تنهايم فرمود تنها تر از من ؟

گفتم درون قلبم خاليست فرمود پرش كن از عشق من

گفتم دست نياز دارم فرمود بگير دست من

گفتم از تو خيلي دورم فرمود من از تونه!

گفتم آخر چگونه آرام گيرم ؟ فرمود با ياد من

گفتم خدايا كمك خواستم فرمود از غير از من ؟

گفتم خدايا دوستت دارم فرمود بيشتر از من؟

گفتم با اين همه مشكل چه كنم ؟ فرمود توكل بر من

گفتم هيچكسي كنارم نمانده فرمود به جز من

گفتم خدايا چرا اينقدر ميگويي من ؟ فرمود چون من از تو هستم و

 تو از من

گفتم خدايا همنشينم باش فرمود من مونس كساني هستم كه

 مرا ياد كنند گفتم چه اسان به دست مي ايي فرمود پس اسان از

 دستم مده

نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 15:41 توسط بهزاد| |

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد


شعر از زنده یاد سهراب سپهری

نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 19:27 توسط بهزاد| |

بعضی از راننده های کامیون جمله های جالبی مینویسن پشت ماشیناشون ! حالا یا جنبه طنز داره
یا جمله های فلسفی و ادبیاته یا عاشقانه است یا … بهر حال زیباست و ارزش خوندن داره ...




اگر از عشقت نکنم گریه و زاری
به جهنم که مرا دوست نداری!

اگه الله کند یاری
چه اف باشد چه سوسماری!

اگر خواهی بمیری بی بهانه
بخور ماست و خیار و هندوانه!

ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم
تو عشق گل داری، من عشق گل اندامی!

لاستیک قلبمو با میخ نگات پنچر نکن

بر در دیوار قلبم نوشتم ورود ممنوع !
عشق آمد و گفت من بی سوادم

قربان وجودت که وجودم ز وجودت بوجود آمده مادر

شتاب مکن! مقصد خاک است

رادیاتور عشق من از بهر تو، آمد به جوش!

اگر نداری باورم بنگر به روی آمپرم

کاش جاده زندگی هم دنده عقب داشت

آب رادیاتور ماشین بخور محتاج نامردان نباش!

آدم دیوانه را بنگی بس است خانه پرشیشه را سنگی بس است!

اتوبوس من غصه نخور، منم یه روز بزرگ میشم!(ژیان)

سر پایینی برنده سر بالایی شرمنده!

داداش مرگ من یواش!

کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت

تند رفتن که نشد مردی! چشم انتظارم که برگردی

یا اقدس! یا هیچکس

زندگی نگه دار پیاده می شم

محبت از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکن هم برنمی دارد

منمشتعلعشقعلیمچکنم

ایحجتخدا

دریای غم ساحل ندارد

قربون دل غریب پرستت

از عشق تو لیلی؛ رفتم زیر تریلی

همه از مرگ می ترسند من از رفیق نامرد

به مد پرستان بگو آخرین مد کفن است

ای روزگار با ما شدی ناسازگار!
بپر بالا که گیر نمیاد!

باغبان در را مبند من مرد گلچین نیستم
من خودم گل دارم و محتاج یک گل نیستم!

بحث30یا c ممنوع!

بخور و بخواب کارمه
الله نگهدارمه!

به مادرت رحم کن کوچولو!

تا جام اجل نکرده ام نوش
هرگز نکنم تو را فراموش!

تا سگ نشوی کوچه و بازار نگردی
تا کوچه و بازار نگردی نشوی گرگ بیابان!

تاکسی نارنجی
از من نرنجی!

تجربه نام مستعاری است که بر خطاهای خود میگذاریم!

جهان باشد دبستان و همه مردم دبستانی
چرا باید شود طفلی ز روز امتحان غافل؟!

داداش مرگ من یواش
امان از دست گلگیر ساز و نقاش!

درخت مکر زن صد ریشه دارد
فلک از دست زن اندیشه دارد!

رنج گل بلبل کشید و برگ گل را باد برد
رنج دختر مادر کشید و لذتش داماد برد!

دلبری دارم چو مار عینکی
خوشگل و زیبا ولی کم پولکی!

حالا که خر تو خره ماهم پیرایدم(ژیان)

رخش بی قرار!

رفیق بی کلک مادر!

در طواف شمع می گفت این سخن پروانه ای
سر پیچ سبقت نگیر جانا مگر دیوانه ای!

دلبرا دل به تو دادم که به من دل بدهی
دل ندادم که به من ساندوچ و دلمه دهی!

دنبالم نیا اسیرم میشی!

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ تر از هیچ تو بر هیچ مپیچ!

دودوتا هفتا کی به کیه!

رود می رود اما ریگذارش می ماند!

زندگی بدون عشق مثل ساندوچ بدون نوشابه هست!

زندگی بدون عشق مانند شلوار بدون کش هست!

ژیان عشقت مرا بیچاره بنمود
ز شهر و خانه ام آواره بنمود!

سر پایینی نوکرتم
سر بالایی شرمندتم(ژیان)

شب و روز رانندگی در جاده ها کار من است
از خطر باکی ندارم جون خدا یار من است!

شو همره بلبل لبلب هرمهوش!
(اینو برعکس هم که بخونی همین میشه)

عشق میکروبی است که از راه چشم وارد می شود و قلب را عاشق می کند!

قربان وجودی که وجودم ز وجودش بوجود آمده است!

کوه از بالا نشینی رتبه ای پیدا نکرد
جاده از افتادگی از کوه بالا میرود!

گاز دادن نشد مردی
عشق آن است که بر گردی!

گدایان بهر روزی طفل خود را کور می خواهند
طبیبان جملگی خلق را رنجور می خواهند!

تمام مرده شویان راضیند بر مردن مردم
بنازم مطربان را که خلق را مسرور می خواهند!

گلگیرم ولی گل نمیگیرم!

یه بار پریدی موتوری دو بار پریدی موتوری آخر می افتی موتوری!

گرگی که مرا شیر دهد میش من است
بیگانه اگر وفا کند خویش من است

نوکرتم ننه!

یا علی گفتیم و قسط آغاز شد!

دیشب بابام منو زد بخاطر تو ...

نیم كیلو باش ولی مرد باش

ببخشید پشتم به شماست

عاقبت فرار از مدرسه!

عاقبت لیسانس گرفتن!

ایکاش زندگی دنده عقب داشت!

این وسیله بهر روزی دست ماست
در حقیقت مالک اصلی خداست

گشتم نبود نگرد نیست

زگهواره تا گور بی خیال؟

من تماشای تو می کردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای منند

جوانی المثنی ندارد

عاشق بی انتظار مادر

علم بهتر است یا ثروت؟
هیچكدام فقط ذره ای معرفت

به گنده تر و خرتر از خودت احترام بگذار!

عیب رندان مكن ای زاهد پاكیزه سرشت
سرنوشت دگران بر تو نخواهند نوشت

ناز نگات قشنگه!

تند رفتن كه نشد مردی
عشق است كه برگردی

هر كجا محرم شدی، چشم از خیانت باز دار
چه بسا محرم با یك نقطه مجرم میشود

مبر ز موی سفیدم گمان به عمر دراز
جوان به حادثه ای زود پیر میشود گاهی

دست بزن ولی خیانت مكن

منم یه روز بزرگ میشم

زندگی بر خلاف آرزوهایم گذشت

داداش جان به خاطر اشك مادر یواش!

افسوس همه اش افسانه بود!

من از عقرب نمیترسم ولی از سوسك میترسم
من از دشمن نمیترسم ولی از دوست میترسم

من نمی گویم مرا ای چرخ سرگردان مكن
هرچه می خواهی بكن محتاج نامردان مكن!

شد شد، نشد نشد

بوسه مگر چیست، فشار دولب
این كه گنه نیست، چه روز و چه شب

بمیرد آنكه غربت را بنا كرد
مرا از تو، ترا از من جدا كرد

برگ از درخت خسته می شه
پاییز فقط یه بهانه است

در این دنیا كه مردانش عصا از كور می دزدند
من بیچاره دنبال مرد می گردم

رفاقت قصه تلخی است كه از یادش گریزانم

از بس خوردم مرغ و پلو
آخر شدم ماركوپولو

بخاطر دلم ولم

100 بار بدی كردی و دیدی ثمرش را
خوبی چه بدی داشت كه یك بار نكردی

تو كه بی وفا نبودی پدر سگ!

دلم دادم بری باهاش حال كنی
نه كه بری جیگركی بازكنی !

در قمار زندگی عاقبت ما باختیم
بس كه تكخال محبت بر زمین انداختیم

گر پادشاه عالمی، بازهم گدای مادری

نمیخام شمع باشم دخترا فوتم كنن
میخام سیگار باشم لوطیا دودم كنن

همه از من میترسن، من از نیسان آبی

هندونه بده قاچ كنیم، لوپتو بده ماچ كنیم !

دانی كه چرا راز نهان با تو نگفتم،
طوطی صفتی طاقت اسرار نداری

به درویشی قناعت كن كه سلطانی خطر دارد

جون من داداش یه خورده یواش!

اسیرتم ولی آزاد !

قربان وجودت که وجودم ز وجود تو بوجود آمده مادر

ای الهه ناز!!!

لوتی با ما به ازین باش که با خلق جهانی!

نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 0:18 توسط بهزاد| |

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی داني.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو:  "برای چه می خواهید بدانید؟"

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.

راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "

هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.

هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.

در حمام آواز بخوان.

در روز تولدت درختی بکار.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

شیر کم چرب بنوش.

هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند

 

 

نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 20:15 توسط بهزاد| |


غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین



بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...



دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...



باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!



حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...



کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟



حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا



و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...



خـانه تـکانی دلـت مبـارک

نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390ساعت 23:46 توسط بهزاد| |


1. بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست.
(حضرت علی علیه‌السلام)

۲. آرزو دارم روزی این حقیقت به واقعیت مبدل شود که همه‌ی انسان‌ها برابرند. (مارتین لوتر‌کینگ)

۲. بهتر است روی پای خود بمیری تا روی زانو‌هایت زندگی کنی.
(رودی)

۴. بر روی زمین چیزی بزرگتر از انسان نیست و در انسان چیزی بزرگتر از فکر او.
(همیلتون)

۵. عمر آنقدر کوتاه است که نمی‌ارزد آدم حقیر و کوچک بماند.
(دیزرائیلی)

۶. چیزی ساده تر از بزرگی نیست آری ساده بودن همانا بزرگ بودن است.
(امرسون)

۷. به نتیجه رسیدن امور مهم، اغلب به انجام یافتن یا نیافتن امری به ظاهر کوچک بستگی دارد.
(چاردینی)

۸. آنکه خود را به امور کوچک سرگرم می‌کند چه بسا که توانایی کارهای بزرگ را ندارد.
(لاروشفوکو)

۹. اگر طالب زندگی سالم و بالندگی می باشیم باید به حقیقت عشق بورزیم.
(اسکات پک)

۱۰. زندگی بسیار مسحور کننده است فقط باید با عینک مناسبی به آن نگریست.
(دوما)

۱۱. دوست داشتن انسان‌ها به معنای دوست داشتن خود به اندازه ی دیگری است.
(اسکات پک)

۱۲. عشق یعنی اراده به توسعه خود با دیگری در جهت ارتقای رشد دومی.
(اسکات پک)

۱۳. ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیموده‌ایم می‌توانیم هدایت کنیم.
(اسکات پک)

۱۴. جهان هر کس به اندازه ی وسعت فکر اوست.
(محمد حجازی)

۱۵. هنر، کلید فهم زندگی است.
(اسکار وایله)

۱۶. تغییر دهندگان اثر گذار در جهان کسانی هستند که بر خلاف جریان شنا می‌کنند.
(والترنیس)

۱۷. اگر زیبایی را آواز سر دهی، حتی در تنهایی بیابان، گوش شنوا خواهی یافت.
(خلیل جبران)

۱۸. روند رشد، پیچیده و پر زحمت است و در درازای عمر ادامه دارد.
(اسکات پک)

۱۹. در جستجوی نور باش، نور را می‌یابی.
(آرنت)

۲۰. برای آنکه کاری امکان‌پذیر گردد دیدگان دیگری لازم است، دیدگانی نو.
(یونک)

۲۱. شب آنگاه زیباست که نور را باور داشته باشیم.
(دوروستان)

۲۲. آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است.
(مترلینگ)

۲۳. اگر دریچه های ادراک را شسته بودند، انسان همه‌ چیز را همان گونه که هست می‌دید: بی‌انتها.
(بلیک)

۲۴. برده یک ارباب دارد اما جاه‌طلب به تعداد افرادی که به او کمک می‌کنند.
(بردیر فرانسوی)

۲۵. هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است.
(فرانکلین)

۲۶. نباید از خسته بودن خود شرمنده باشی بلکه فقط باید سعی کنی خسته آور نباشی.
(هیلزهام)

۲۷. هر قدر به طبیعت نزدیک شوی، زندگانی شایسته تری را پیدا می‌کنی.
(نیما یوشیج)

۲۸. اگر زمانی دراز به اعماق نگاه کنی آنگاه اعماق هم به درون تو نظر می‌اندازند.
(نیچه)

۲۹. زیبائی در فرا رفتن از روزمره‌گی‌هاست.
(ورنر هفته)

۳۰. برای کسی که شگفت‌زده‌ی خود نیست معجزه‌ای وجود ندارد.
(اشنباخ)

۳۱. تفکر در باب خوشبختی، عشق، آزادی، عدالت، خوبی و بدی، تفکر درباره‌ی پرسش‌هایی است که بنیاد هستی ما را دگرگون می‌کند.
(ادگارمون)

۳۲. "عقلانیت باز" آن عقلانیتی است که فراموش نمی‌کند که "یکی" در "چند" است و "چند" در "یکی".
(ادگارمون)

۳۳. آرامش، زن دل‌انگیزی است که در نزدیکی دانایی منزل دارد.
(اپیکارموس)

۳۴. هیچ چیز در زیر خورشید زیباتر از بودن در زیر خورشید نیست.
(باخ‌من)

۳۵. تنها آرامش و سکوت سرچشمه‌ی نیروی لایزال است.
(داستایوفسکی)

36. خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان.
(دکتر علی شریعتی)

۳۷. علت هر شکستی، عمل کردن بدون فکر است.
(الکس‌مکنزی)

۳۸. من تنها یک چیز می‌دانم و آن اینکه هیچ نمی‌دانم.
(سقراط)

۳۹. دانستن کافی نیست، باید به دانسته ی خود عمل کنید.
(ناپلئون هیل)

۴۰. تمام محبتت را به پای دوستت بریز نه تمام اعتمادت را.
(حضرت علی علیه‌السلام)

۴۱. خداوند، روی خطوط کج و معوج، راست و مستقیم می‌نویسد.
(برزیلی)

۴۲. تکامل و حرکت، مبنا و پیش فرض کل وجود است.
(انگلس)

۴۳. كسی كه دارای عزمی راسخ است، جهان را مطابق میل خویش عوض می كند.
(گوته)

۴۴. بهتر است ثروتمند زندگی کنیم تا اینکه ثروتمند بمیریم.
(جانسون)

۴۵. اگر می‌بینی کسی به روی تو لبخند نمی‌زند علت را در لبان فرو بسته ی خود جستجو کن.
(دیل کارنگی)

۴۶. شیرینی یکبار پیروزی به تلخی صد بار شکست می‌ارزد.
(سقراط)

47. قطعاً خاک و کود لازم است تا گل سرخ بروید. اما گل سرخ نه خاک است و نه کود
(پونگ)

۴۸. ضعیف‌الاراده کسی است که با هر شکستی بینش او نیز عوض شود.
(ادگار‌ آلن‌پو)

۴9. لحظه ای که به کمال رسیدم و منور شدم، تمام هستی کامل و منور شد.
(بودا)

۵۰. انسان باید از هر حیث چه ظاهر و چه باطن، زیبا و آراسته باشد.
(آنتوان چخوف)

۵۱. برای اداره كردن خویش، از سرت استفاده كن و برای اداره كردن دیگران، از قلبت.
(دالایی لاما)

۵۲. تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید. پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند.
(گراهام بل)

53. اگر جانت در خطر بود بجای پنهان شدن بکوش همگان را از گرفتاری خویش آگاه سازی.
(ارد بزرگ)

54. اگر در اولین قدم، موفقیت نصیب ما می شد، سعی و عمل دیگر معنی نداشت.
(موریس مترلینگ)

55. ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم.
(شوپنهاور)

56. آنكه می تواند، انجام می دهد، آنكه نمی تواند انتقاد می كند.
(جرج برنارد شاو)

57. لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند.
(دکتر علی شریعتی)

58. بیشترین تأثیر افراد خوب زمانى احساس مى شود كه از میان ما رفته باشند. (امرسون)

59. از دیروز بیاموز. برای امروز زندگی کن و امید به فردا داشته باش.
(آلبرت انیشتن)

60. پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنست که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی.
(مهاتما گاندی)

نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت 9:49 توسط بهزاد| |


خوشا از دل نم اشکی فشاندن


به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشقبازان یاد کردن
زبان را زخمه فریاد کردن

خوشا از نی خوشا از سر سرودن خوشا نی نامه ای دیگر سرودن




نوای نی نوایی آتشین است

بگو از سر بگیرد، دلنشین است

نوای نی نوای بی نوایی ست
هوای ناله هایش نینوایی ست

نوای نی دوای هر دل تنگ
شفای خواب گل بیماری سنگ

قلم تصویر جانکاهی ست از نی
علم، تمثیل کوتاهی ست از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد

دل نی ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پرسوز

چه رفت آن روز در اندیشه نی که این سان شد پریشان بیشه نی؟



سری سرمست شور و بی قراری چو مجنون در هوای نی سواری


پر از عشق نیستان سینه او

غم غربت غم دیرینه او


غم نی بند بند پیکر اوست
هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را با غریبی آشنایی ست
به هم اعضای او وصل از جدایی ست


سرش بر نی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گردید، گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیر و بم بسیار دارد


سری بر نیزه ای منزل به منزل به همراهش هزاران کاروان دل
چگونه پا ز گل بردارد اشتر که با خود باری از سر دارد اشتر؟




گران باری به محمل بود بر نی
نه از سر، باری از دل بود بر نی


چو از جان پیش پای عشق سر داد سرش بر نی، نوای عشق سر داد




به روی نیزه و شیرین زبانی!
عجب نبود ز نی شکر فشانی

اگر نی پرده ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش می کشاند

سزد گر چشم ها در خون نشیند

چو دریا را به روی نیزه بیند

شگفتا بی سر و سامانی عشق به روی نیزه سرگردانی عشق




ز دست عشق عالم در هیاهوست تمام فتنه ها زیر سر اوست





شعری عاشورایی از زنده یاد قیصر امین پور

نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 10:55 توسط بهزاد| |


پس: جواب سلام را با علیک بده ،


جواب کینه را با گذشت،


جواب بی مهری را با محبت،


جواب ترس را با جرأت،


جواب دروغ را با راستی،


جواب دشمنی را با دوستی،


جواب زشتی را به زیبایی،


جواب توهم را به روشنی،


جواب خشم را به صبوری،


جواب سرد را به گرمی،


جواب نامردی را با مردانگی،


جواب همدلی را با رازداری،


جواب پشتکار را با تشویق،


جواب اعتماد را بی ریا،


جواب بی تفاوت را با التفات،


جواب یکرنگی را با اطمینان،


جواب مسئولیت را با وجدان،


جواب حسادت را با اغماض،


جواب خواهش را بی غرور،


جواب دورنگی را با خلوص،


جواب بی ادب را با سکوت،


جواب نگاه مهربان را با لبخند،


جواب لبخند را با خنده،


جواب دلمرده را با امید،


جواب منتظر را با نوید،


جواب گناه را با بخشش،



و جواب عشق چیست جز عشق؟



هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار


 

نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان1390ساعت 0:7 توسط بهزاد| |

 

می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق،


بیاندیش که اندازه عشق در زندگیت چقدر است؟


آثار عشق در کجای زندگیت است؟


دلم به حال عشق می سوزد


چرا سالهاست کسی را عاشق ندیده ام ؟


مگر نمی دانیم برای هر کاری عشق لازم است


رهگذری آرام از کنارم می گذرد و بدون احساسی می گوید : صبح بخیر


صدایش در صدای باد و باران گم می شود و به گوش قلبم نمی رسد


زمان می گذرد و در انتهای راه می فهمی چقدر حرف نگفته در دل باقی ماند


حرفهایی که می توانست راهی به سوی عشق باشد


حرفهای ناتمامی که در کوچه های بن بست زندگی اسیرند


ناگهان لحظه غربت می رسد و تو در میابی که چقدر زود دیر شده


به تکاپو می افتی ... در غربت بیابان، در کوچ شبانه پرستوها


در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق می گردی.


دیر شده خیلی دیر


هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بینی دیگر فردایی وجود ندارد


سالها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی


و یا شاید نمی فهمیدی


امروز حرف حقیقت را باور می کنی ...


اما افسوس که خیلی زودتر از آنچه فکر می کردی دیر شده


آن كس كه لذت یك روز زیستن و عاشق بودن را تجربه كند،


انگار كه هزار سال زیسته و آنكه امروزش را قدر نمیداند،


هزار سال هم به كارش نمی آید !


اگه بگن یه روز واسه زندگی کردن فرصت دارین


اگه اعلام کنن دنیا داره تموم میشه


تمام خطوط تلفن اشغال میشه واسه دوستت دارم گفتن ها


یعنی در آخرین لحظات تازه به اون کسی که واقعا دوستش داریم ابراز

علاقه میکنیم


در همان یك روز دست بر پوست درخت می كشین ...


روی چمن میخوابین


كفشدوزك ها رو تماشا میکنین ...


سرتونو را بالا میگیرین ... و ابرها را میبینین


انگار که بار اوله اونهارو میبینین و به آنهائی كه نمیشناسین سلام میکنین


غصه نباید بخورین ... وگرنه همین یه روز رو هم با غصه خوردن از دست

میدین ...


شما در همان یك روز آشتی میکنین و می خندین می بخشین


تازه میفهمین عاشق بودین و نمیدونستین


این قدر که غرق در زندگی بودین


هیچوقت نه به کسی محبت کردین و


نه اجازه محبت کردن رو به کسی دادین


دلم میسوزه واسه آدم هایی که همیشه در فردا زندگی میکنن


به خیال داشتن عمر نوح


خدایا .. من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم


همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت


من همانی ام که همیشه دعاهای عحیب و غریب می کند


و چشم هایش را می بندد و می گوید


من این حرف ها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی


همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند


همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد


همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند


گاهی بد جنس می شود البته گاهی هم خود خواه


حالا یادت آمد من کی هستم


خدایا می خواهم آنگونه زنده ام نگاه داری که نشکند دلی از زنده بودنم


و آنگونه مرا بمیرانی که کسی به وجد نیاید از نبودنم

نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 21:34 توسط بهزاد| |

Design By : Night Melody